315

نويسنده : سهیل ; شنبه 1393/07/26

 




314

نويسنده : سهیل ; دوشنبه 1393/07/21

پاييز هم آمده ، يك فصل عاشقانه‌ي سرد و گرم،

كه نه ميشود دوستش داشت و نه ميشود دوستش نداشت.

رنگها هم رنگ دگر شده اند، درست مثل يك نقاشي چشم نواز

شايد خدا هم عاشقانه هايش را در پاييز آفريده، مثل آدمهاي

عاشق، آنها كه در اين فصل بي اختيار دلشان جايي گير ميكند .

فصلي كه همه چيزش كامل است سرما و گرمايش، روزهاي آفتاب و

شباي مهتابش و ابر و باران و آسمانش. فصلي كه ظاهرن نميشود

برايش برنامه ريزي كرد بس كه روزهايش هي دارند آب ميروند و

سرمايش گاهي سوزن ميزند بر تن آدم .

درخت ها هم برخي برگهايشان را به دست باد سپرده اند و برخي

هنوز سفت نگهشان داشته اند بعضي هم از عشق پاييز جوانه زده اند.

پاييز انگار فصل آرزوها هم هست و براي نقاشي‌كه همه چيز را آنقدر

زيبا كنار هم جا داده ، برآورده كردن آرزو نبايد كار سختي باشد .

اينكه در يكي از همين روزها من اين طرف رودخانه‌ منتظرت باشم

و تو كفشهايت را به دستت بگيري، گوشه دامنت را بالا نگه داري

و پاي در آب سرد بگذاري و عرض رودخانه را عبور كني و بداني

كه اين طرف، مامن گرمي از عشق و آتش و آغوش منتظرت ايستاده ....

 




313

نويسنده : سهیل ; دوشنبه 1393/07/14

روزی ما دوباره كبوترهایمان را پیدا خواهیم كرد

و مهربانی، دست زیبایی را خواهد گرفت

 

روزی كه كمترین سرود

بوسه است

و هر انسان برای هر انسان

برادری ست

 

روزی كه معنای هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطر آخرین حرف، دنبال سخن نگردی

روزی كه آهنگ هر حرف، زندگی ست

تا من به خاطر آخرین شعر، رنج جستجوی قافیه نبرم

روزی كه هر حرف ترانه ایست

 

روزی كه تو بیایی، برای همیشه بیایی

و مهربانی با زیبایی یكسان شود

روزی كه ما دوباره برای كبوترهایمان دانه بریزیم ...

 

و من آنروز را

انتظار می كشم

حتی روزی

كه دیگر نباشم

 

/* احمد شاملو




312

نويسنده : سهیل ; شنبه 1393/07/05

جمعه باشد پاييز هم باشد

دلتنگي هم كه گستردگي اش حد و مرز ندارد

از زميني كه منم تا ماهي كه تويي

از اين خانه تا اوج آسمان تا ستاره ها تا خورشيد كه تويي

وجودم انگار گم شده ،

بخشي در سواحل امن بازوهايت

و بخشي در آرامش گرماي آغوشت

راستي تو كه هيچوقت تنت طعمش به شوري نميزند

پس چجوري اينقدر نمك گيرم كرده اي




311

نويسنده : سهیل ; سه شنبه 1393/07/01

خصلت عاشقانه هاست

كه نگفتنشان 

يا آدم را مرد مي كند، يا تمام

 

 

/*- يك روز اركيده گفت خوش به حالت كه بعد از اين همه مدت

باز ميتواني عاشقانه بنويسي و هنوز حس حال اين سبك نوشتن را داري

اما اين روزها ديگر كم كم دارد نوشته هايم ته ميكشد

بايد از يك جايي به بعد يا كمشان كنم يا تمام، كه بوي تكرار نگيرند.

پريروز تولدم بود. اگر دكتر رفتن و نوار قلب و اكو گرفتنم را كنار بگذارم

روز خوبي بود .

 

/*= مهر بي مهر هم آمد و دارد سالگرد كسي ميشود كه

رفتنش براي همه زود بود و باور نكردني  

نه حوصله درس دادن دارم نه دانشجو، نه ميشود رهايش كنم

 

/*= خسته ام.  از خودم از كامنتهايي كه گاهي برايتان گذاشته ام

از آدمهاي نزديك كه خيلي دورند. از توضيح دادن خسته ام

 

 




310

نويسنده : سهیل ; پنجشنبه 1393/06/27

بالشهايي هم هستند كه بيشتر از آنكه كار زير سري را انجام دهند  

مامن امني براي گريه هاي بي صداي شبانه اند ،

بالشهايي كه آنقدر خيس ميشوند كه يا بايد چرخاندشان

يا تا صبح به جاي زير سر به آغوششان كشيد.

 




309

نويسنده : سهیل ; شنبه 1393/06/22

قسم به لبخندهايي كه هر صبح روي آينه جا ميمانند ....




308

نويسنده : سهیل ; یکشنبه 1393/06/09

گاهي همين جواب سلام ساده و دست دادنتان كه شايد براي شما

امري عادي و تكراري باشد آنچنان براي كسي مهم و خاطره انگيز

شود كه بتواند روزي هزار بار از شما تشكر كند.

امان از وقتي كه غمها جوري بر سر آدمي فرو ميريزد و عرصه برش تنگ

ميشود كه ديدن روي گشاده و لبخند مهربان شما ميشود تمام امنيت دنيايش.