بعضي ها هستند كه كامنت داني وبلاگشان نياز به تاييد ندارد
اينها تقريبا خود واقعيشان همانند خود مجازيشان است
آدمهاي تنهاتري اند نسبت به بقيه، شايد .
بعضي ها هستند كه كامنتهايي كه برايشان نوشته ميشود
تاييدي اند. گزينشي عمل ميكنند
حالا يا مي خواهند كامنتهاي نامربوط را حذف كنند يا دوست ندارند
كامنتهاي افراد يا افرادي را ديگران ببينند
نويسنده هاي اين وبلاگها تقريبا به صاف صادقي قبلي ها نيستند
بعضي ها هم هستند كه كامنتهاي هيچ كس را تاييد نمي كنند
به عبارتي كامنت داني آنها حكم آرشيو يا مخزن الاسرار را داره .
به اينها ميشود حساس بود و با شك نگاه كرد
چون نميشود درست شناختشان .
يا ممكن است آدمهاي ساده اي باشند يا از آن آب زير كاه ها .
بعضي ها هم هستند كه كامنت داني وبلاگشان كلن بستست
حالابه هر دليل . فقط هر از چند گاهي باز ميشود .
اينها تقريبا مثل يك پازل ميمانند ، نميشود سر از كارشان در آورد
گاهي لج آدم را در ميآورند بس كه آدم دوست دارد
براي بعضي پستهايشان خطي بنويسد و نميشود
تنها چيزي كه هست اينست كه نميشود حس بدي بهشان داشت
/*- دسته هاي ديگري هم هستند مثل آنها كه اصلن كامنت داني ندارند/
آنهايي كه جواب تك تك كامنتها را ميدهند/
آنهايي كه تعدادي را جواب ميدهند /
آنهايي كه ظرفيت كامنت دانيشان محدود است /
و خيلي شكلهاي ديگر كه اگر شما خواستيد
بهتر از من ميتوانيد راجع بهشان بنويسيد
/*- من كه شعر خواندن تو هميشه دنيايم بود
خواندن مطلع شعرت دگر از يادت رفت ؟
به کودک درونت يا كودكي كه بعدها
يكي از والدينش ميشوي ، بگو
كه وقتي بزرگ شد منتظر هیچ "اویي" نباشد
و اگر زماني "اویي"در زندگياش وارد شد، حتي از در دوستي
مراقب باشد و فریبش را نخورد .
بگو دنيا و روزگارش لعنتي تر از آنند كه به نظر ميرسند
و " او ها" از آنچه فکر میکني گرگ ترند
و از همان اول جز به نیش کشیدن گوشت تنت
به هیچ چیز فکر نمیکنند.
جای زخم دندانشان تا ابد خواهد ماند حتی اگر
روزگار بر دردش مرهم شود .
زخمهايشان مثل آتش زير خاكستر ميماند كه
ميرود زير پوستت و هر بار دستت را به آن برساني ميسوزاندت.
بگو خراش بعضی حرفهايشان آنقدر هست
که به راحتي خندههاي از ته دلت را تا آخر عمر بگيرد.

از بادهاي بارور اين فصل
از هواي سرد و گرم اين ماه
از بارانهاي بدون تو ِ اين روزها
از جمعه ها كه ملال آورند
از خاطراتي كه آوار ميشوند
از همه اينها ميشود گذشت
فرار كرد
اما از مثنوي چشمانت
كه آدم را هر بار غافلگير ميكند
تو بگو چطور ميشود گذشت
فرار کرد
/*- دلت چگونه نگيرد دگر بهانه من ...
همه دنيا نشسته بودند به تماشاي قمار
نگاه هايشان روي سر مردم آن شهر سنگيني ميكرد.
از چند سال قبل و خصوصن آن سال، تورم و گراني افسار گسيخته
پدر آدمها، خصوصن آنها كه از كارمندي يا كارگري نان در مي آوردند
را در آورده بود. از "عدالت محوري" كه شعار آن سالها بود تنها
محورش بود كه احساس ميشد. همه از صبح تا شب ميدويدند
و هنوز هَشتشان گرو نُهشان بود.
در اين چند سال يك روز بي استرس براي مردم نمانده بود
افزايش قيمتها ، ساعتي يا حتي ثانيه اي شده بود .
هر صبح كه بيدار ميشدند ميديدند بالا رفتن قوتشان را،
كاهش توان خريد و فقير شدنشان _ بجز دلالها _
پايين آمدن ارزش پول، بيكاري، داشتن ارزان ترين چارچرخ
كه ايمني اش به زير صفر مي رسيد شده بود آرزوي محال .
خريد جهاز براي دختران و تهيه سرپناه براي پسران ناممكن شده بود.
سن ازدواج بالا رفته بود و فساد زير لايه هاي شهر خودنمايي ميكرد
همه اين دردها به اضافه تحريمها (كه كاغذ پاره اي بيش نبودند!!)
همه و همه بخاطر توهمات و ندانم كاري افرادي بود كه حرفهاي
نسنجيده شان، از ابتدا پيدا بود و بعضي آن راشجاعت ميدانستند
و نهايتن نتيجه اش دودي بود كه در چشم همه مردم شهر ميرفت
و عده كمي اين را از ابتدا ميدانستند.
عده اي از مردم هم بودند كه در اين آشفته بازار از سر هم
كلاه گذاشتن و چاپيدن يكديگر دريغ نميكردند .
دزدي، زورگيري، اختلاس و رانت براي خودشان شغلي شده بود.
پيشرفتهاي آن شهر چشم دنيا را كور كرده بود (درحرف)
و در عمل از پيشرفتي كه در جهت رفاه، آسايش و راحتيشان
باشد و بشود آثارش را در زندگيشان ديد خبري نبود.
....
....
انگار همه منتظر معجزه اي بودند
....
....
ما وارث یک جان و تن سوخته ایم
خاکستری از یک چمن سوخته ایم
اين تهمت زندگیست بر ما زده انـد
ما آش نخورده دهن سوخته ایـــــم
/*- تقديم به همهي دههي پنجاه و شصتيها
ترانه هايي كه جديد خوانده ميشوند
فيلم هاي عاشقانهاي كه جدید ساخته ميشوند
كتابهاي شعري كه جديد چاپ ميشوند
و تمام پيادهروها
و هواي ابري بهار كه به تنهايي زائوي عشق است
و هر آنچه كه به نظر شما بايد دو نفري باشد
همه اينها بيات ميشوند
وقتي كسي كنارت نيست يا حتي روبرويت آن ور ميز
تا تو تمام عاشقانه ها را از چشمانش بخواني
بعد همه را سُر بدهي ميان دستانش .
تمام زمزمه هاي عاشقانه و تمام دوستت دارم ها
كه مثل چاي خوش عطر و خوش رنگ خستگي را
از تن آدم در می آورند همهشان از دهان مي افتند،
سرد ميشوند وقتي آنكه به وقتش بايد باشد
و
نيست
عشــق ؛
به زخـم که بـرسـد ، سکـوت می شـود

اگر مسافرت چند روزهاي ميرويد
كه ميدانيد بهتان خوش خواهد گذشت
سعي كنيد توي چند روزي كه در سفريد
از چيزهايي استفاده كنيد كه هيچوقت استفاده نميكرديد
مثلا عطري استفاده كنيد كه تا الان استفاده نكرده ايد
يا دست و لباستان را با صابوني بشوريد
كه براي اولين بار است و بوي مطبوعي دارد
آهنگهايي گوش كنيد كه تا الان گوش نداده ايد
يا لباس تو خونه اي را كه هيچوقت نپوشيديد، بپوشيد
اين باعث ميشود كه بعدها هر وقت از اين ها استفاده كرديد
چنان حس خوبي به شما بدهد، كه وصفش ناپذير است
/*- جاها و سفرهايي كه دوست داريد برويد را تا مجرد هستيد برويد
/*= قاب دوست داشتني من ، تولدت پنج سالگيات مبارك

