302

نويسنده : سهیل ; چهارشنبه 1393/04/25

جوشن كبير  فراز   41

 

یَا مَنْ خَلَقَ فَسَوَّى یَا مَنْ قَدَّرَ فَهَدَى

یَا مَنْ یَکْشِفُ الْبَلْوَى

یَا مَنْ یَسْمَعُ النَّجْوَى

یَا مَنْ یُنْقِذُ الْغَرْقَى یَا مَنْ یُنْجِی الْهَلْکَى

یَا مَنْ یَشْفِی الْمَرْضَى

یَا مَنْ أَضْحَکَ وَ أَبْکَى یَا مَنْ أَمَاتَ وَ أَحْیَا

یَا مَنْ خَلَقَ الزَّوْجَیْنِ الذَّکَرَ وَ الْأُنْثَى

 

اى که آفرید و بیاراست اى که اندازه گرفت و راهنمایى کرد

اى که برطرف کند گرفتارى را

اى که بشنود سخن درگوشى را

اى که نجات دهد غریق را اى که برهاند هلاک شده را

اى که شفا دهد بیمار را

اى که بخنداند و بگریاند اى که بمیراند و زنده کند

اى که آفرید زوجين را

 

/*- یکدیگر را فراموش نکنیم 

 




301

نويسنده : سهیل ; دوشنبه 1393/04/16

اين روزها كه مي گويند درهاي رحمتت به سوي ما باز است

كاري كن تا نگاهمان از اين سطحي نگري بيشتر عمق پيدا كند

تا بتوانيم تو را بيشتر بشناسيم. نگاه مهربانت را كه گوشه اي از آن

تمام دردهايمان را علاج ميكند بيشتر درك كنيم .

ما آدمهاي سطحي، كه هر چه بيشتر نگاهت ميكنيم

كمتر مي يابيم ات . ما آدمهاي غرق شده در كار و روزمرگي كه

حرف زدنمان با تو ، بيشتر اوقات اورژانسي است و به راحتي

از كنار تو و بزرگي ات مي گذريم

اين روزها كمكمان كن تا بيشتر روي چشمهايمان كار كنيم

كه در كنار زيبايي هايي كه تو خلق كرده اي ،

تو را و چشمهاي نخوانده ات را بيشتر ببينيم




300

نويسنده : سهیل ; یکشنبه 1393/04/01

شب که از راه برسد منم و نشستن ِ پاي پنجره و

چاي و ستاره ها كه گاهي دنباله داري از ميانشان ميگذرد

نگاهم به فوتبال تي‌وي است و حواسم به تو

به چشمهايت كه با همه بي ذوقي ام گاهي شاعرم ميكند

و ابروهاي مرتب و پر پشت كه همه را شگفت زده كرده

به سياهي موهايت كه هر وقت روي تخت اين خانه دراز ميكشي

چونان آبشاري از لبه تخت پايين ميريزد .

دقيقه ۹۱ مسي هم گلي تقديممان ميكند تا حالگيريمان دو چندان شود

تا مگر سيگار ديگر به داد اين دلتنگي برسد .

وقتي ديگر واژه ها هم براي از تو گفتن كم مي آورند

هيچ چيزي ندارم براي از تو نوشتن

مخصوصن كه فردا هم روز گرمي است مثل زمستانهاي تنت

بانو بيشتر با من باش تا من با بوسه اي تو را از حاشيه به متن دعوت كنم

از تو كه چيزي كم نميشود

 

/*- از باغ های لواسان تا کاج های چیتگر از سبزی کاری های ری

تا آبشارهای دربند دوستت دارم. تهران مني تو




299

نويسنده : سهیل ; چهارشنبه 1393/03/21

و این هم از معجزات توست كه حرمت میشود مامن امن‌ی

برای همه، خصوصن آنها كه گرفتارند .

اینجا چه سِری دارد كه آدم هر چقدر هم سخت باشد باز وقتی

نگاهش به ضریح و شلوغی دور آن می افتد اشكش سرازیر میشود

میدانم شما كه حواستان به همه آنها كه التماس می كنند هست

پس به مهربانیتان قسم كمی هم وساطتت ما را بكنید

میدانید كه گاهی قلبمان بد كار میكند و تا شما عنایتی نكنید

هر آن ممكن است كار دستمان بدهد

ما را هم در حد همان بچه آهو قبول كنید كه وقتی دست

به سرش كشیدید تمام اضطرابش تمام شد و و چشم و دلش

در كنار دامان شما آرام گرفت .

كاش شبی بشود تا خود صبح در شلوغی‌های صحن و رواق‌ها گم

شد، و بعد از فرط خواب و خستگی گوشه ای کز کرد و سر را روی

زانو گذاشت و خوابید تا ببینید چقدر بی‌کس و بی پناهیم سلطان .

شما كه صدای فواره های صحنتان در خنكای اول صبح همچون

سایه بانی است در یك بیابان بی آب و علف، پس اجازه بدهید

تا پیراهنمان كمی بوی شما را بگیرد، قلبمان تازه شود

و دل تنگ ِمان آرام بگیرد .

 

/*- به یاد همه بودم حتی آنهایی كه گذری از اینجا رد میشوند

 




298

نويسنده : سهیل ; پنجشنبه 1393/03/08

منو از من نرنجونم از این دنیا نترسونم

تمام دلخوشی هامو به آغوش تو مدیونم

 

/*- نگو بدرود - گوگوش

 




297

نويسنده : سهیل ; دوشنبه 1393/03/05

آدمايي كه جيب خاليشون واسه ماست پز عاليشون واسه ديگرون

آدمايي كه ندارم ندارمشون واسه ماست ولخرجي شون واسه ديگرون

آدمايي كه پرهيز و رژيم گرفتناشون واسه ماست بخور بخورشون با ديگرون

آدمايي كه وقت ندارمشون واسه ماست تمام وقتشون آزاده واسه ديگرون

آدمايي كه درداشون مال ماست خوشي و بزن برقصشون واسه ديگرون

آدمايي كه گريه و اشک شون واسه ماست قهقهه زدن و خوشياشون

واسه از ما بهترون . آدمايي كه پريود بودنشون واسه ماست ...




296

نويسنده : سهیل ; سه شنبه 1393/02/30

آدمها گاهي خود خواهي ميخواهند نه اينكه خودخواه شوند ،

اينكه گاهي با خودشان باشند ، تنها باشند

بار و بنديلشان را ببندند و مثلن بروند سفر. دور از شهري كه هستند

جايي بنشينند كنار جاده  و تنهايي، غروب خورشيد را تماشا كنند

بنشينند كنار رودخانه اي ، نهري و پاهايشان را به دست  آب بدهند

در آب سنگي بياندازند و همينجور كه به موجها نگاه ميكنند

به خودشان فكر كنند ، به آنچه تا الان از عمرشان رفته

و به آنچه كه به آن آينده مي گويند و برايشان پر از علامت سوال است.

آدمها دوست دارند گاهي تنها باشند حتي وقتي در جمع اند و

نشسته اند دور يك ميز در عصر يك روز بهاري كه آسمان پر است

از ابرهاي سياه و رگبار و صداي رعد و برق .

آدمها وقتي در خودشان غرق ميشوند به همه چيز و همه جا

فكر ميكنند ، به دوستت دارم هايي كه به كسي گفته اند و

دوستت دارم هايي كه از كسي شنيده اند.

آدمها انگار در تنهايي عاشق ترند ميتوانند شب را تا صبح

فكر كنند و عاشق بمانند ، همانطور كه روي ِ تختشان دراز كشيده اند

با خودشان ترانه اي آهنگي شعري زمزمه كنند .

آدمها در تنهايي ياد مي گيرند كه چطور با درد هايشان زندگي كنند

با بغض هاي بيخ گلويشان كنار بيايند .

هر چند سخت ، اما ياد ميگيرند كه چگونه دوربينشان را

بدهند به رهگذري تا ازشان عكس تنهاييشان را بگيرد .

 




295

نويسنده : سهیل ; یکشنبه 1393/02/21

 

واسه یک لحظه تماشا کردنت

دل این آیينه ها رو خون نکن

دیگه با طوفانت اقیانوس من

این همه جزیره رو مجنون نکن

 

......

 

پُــر کوهی هر طرف می بینمت

واسه من، فرهاد تو بودن بسه

تا منو به خواب شیرین نبری

دست من به بیستون نمیرسه

 

.....