338

نويسنده : سهیل ; شنبه ۱۳۹۴/۰۹/۱۴

یادها رفتند و ما هم میرویم از یادها 

                 کی پر کاهی بماند در میان بادها




337

نويسنده : سهیل ; شنبه ۱۳۹۴/۰۵/۳۱

خوب می دانی هنوز نخوابیده ام 

هنوز بیدارم 

هنوزمانده تا سرمه ای شود هوا 

 مانده تا آواز دسته جمعی پرهیاهوی گنجشکان 

گوش صبح را پر کند ، اما من انگار خوابم نمی آید 

خدا نخواهد اکسیر خواب از بنده ای رخ بربتابد 

دار  و ندارم در بی خوابیم پوسید 

زمان مثل باد میرود ... 

می دانی 

کاش بخوابم و تو را خواب ببینم 

 

 راستی تو هم بیدار ِ خوابی .. ؟

هوای حادثه ات چگونه است.. ؟

نگو ابریست که روزگارم پر از ابر می شود 

و می آیند بر سر همان یک ذره آفتابی ِباقی مانده‌ی قلبم 

و تا ابد ساکن می شوند 

همان جا که هستی منتظرباش 

و  آفتابی بمان ، زود بازمی گردم




336

نويسنده : سهیل ; جمعه ۱۳۹۴/۰۲/۰۴

یک روز برایت خواهم گفت که هر روز قبل از بیرون رفتن،

همین جور که خوابی باید یک دل سیر به چشمهای معصومت  

نگاه کنم که وقتی هم خوابی، باز کمی بازند .

برایت خواهم گفت که گاهی نبودنت تمام زندگی ام را

تعطیل میکند، نشون به اون نشون که وقتی بر میگردی

میبینی چقدر کار نکرده و عقب افتاده دارم.

برایت خواهم گفت که نمیدانی چه کیفی دارد وقتی

سر به سرت میگذارم و نمیگذارم که کتابت را بخوانی یا

سریالت را نگاه کنی یا وقتی روبروی آینه دستی

به سر رویت میکشی من همه را به هم میریزم.

شایدم هم از خود خواهی باشد که دوست دارم تمام وقتت

مال من باشد و حتی آشپزی و بافتنی هم نباید وقتت را بگیرد .

برایت خواهم گفت که تمام سختی روز را به عشق برگشتن

و کنارت بودن سپری میکنم چرا که تو برخلاف همه بجای چای

تمام آرامش دنیا را در سینی برای خستگی هایم میاوری  .

برایت خواهم گفت که اگه ترانه اون دو تا مست چشات نبود

من چی باید واست میخوندم. اگه ترانه "زندگی خوب و بدش به

کام ما شد" نبود من چقدر خالی از ترانه میشدم .

برایت خواهم گفت که بهار تویی اردیبهشت تویی عطر خاک تویی

پنجره رو به باران تویی، موسیقی و جاده چالوس و جنگل و دریا تویی

اگر این کم حرفی ام بگذارد حتمن همه را روزی برایت خواهم گفت ..  

 




335

نويسنده : سهیل ; دوشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۳۱

 

 

برای آخرین نفس بخون ترانه ای

که باید از تو بگذرم به هر بهانه ای

 




334

نويسنده : سهیل ; پنجشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۲۰

اقدس: شنیدم هیشکی نمی‌تونه دل گنده تو رو

بشکونه ،چی شده داش آکل ؟

داش آکل: روی زخم دل مرد هیشکی نمی‌تونه مرهم بذاره، زن

اقدس: می‌دونم که همه کوچیک‌تر از اون هستن که بتونن کاری برات بکنن.

من فقط می‌تونم برات برقصم و سر تو گرم کنم

اما مادرم بهم می‌گفت: وقتی مرد غم داره، یه کوه درد داره 

 

 

 

بهروز وثوقی / فیلم داش آکل / مسعود کیمیایی